تبليغاتX
خسی به نام سلیمان
ما زنده بر آنيم كه آرام نگيريم،موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

زاغ سیاه - من سید محمد علی ابطحی متولد 7 بهمن 1338 در مشهد الرضا بدنیا آمدم . از همان بدو تولد به مخمل علاقه زیادی داشتم تا اینکه با سید محمد خاتمی اشنا شدم و مدتی مشاور او بودم . بعد هم آقای دکتر محمود مهرورز امدند و ما را خیلی خوشحال کردند . تا اینکه یک روز توی خانه بودم و برف سفید به یاد شیخ اصلاحات پارو میکردم . که زنگ در به صدا آمد . در را باز کردم پستچی بود یک بسته به من داد و متواری شد .فرستنده بسته از آمریکا بود از خود خود کاخ سفید . وقتی باز کردم دیدم یک عبا و یک عمامه سبز از جنس مخمل است و یک نوشته هم با آن بسته بود .


از دستخط نوشته فهمیدم که فرستنده صهیونیست هم هست . روی کاغذ نوشته بود ” سید منتظر نشانه بعدی باش ” منهم اولش بی تفاوت بودم تا اینکه فرداش باز همان پستچی آمد ، قیافه اش عین صهیونیست ها بود یک نامه به من داد و رفت . نامه از آمریکا بود توی اون نوشته شده بود “قورمه سبزی غذای ایرانی است به دوستان خود بگوئید “

من زنگ زدم به همه دوستان و گفتم . آنها گفتند اگر خبری شد باز هم به ما بگو

فردای آن روز دوباره همان آدم آمد ، معلوم بود پستچی نیست اما صهیونیست است . یک کارتون بزرگ به من داد و لبخند زد و رفت . از لبخندش فهمیدم که انگلیسی است و استعمار گرهم هست .

در کارتون را باز کردم خدایا چه میبینم ؟ یک عالمه بادکنک سبز و سفید ولی سبزهایش بیشتر بود ، یک نامه با دستخط صهیونیستی هم ضمیمه کارتون بود که نوشته بود ” بادکنک ها را با دوستانتان باد کنید ، نخ آنرا محکم ببندید ،با شنیدن صدای الله اکبر بادکنک ها را ول کنید بره هوا،منتظر خبر بعدی باشید، ما شما را حمایت میکنیم .”

من هم تلفن کردم به سعید حجاریان ،میرحسین موسوی،خاتمی،قوچانی،بهزاد نبوی، جمیله کدیور،احمد زید آبادی،ندا آقاسلطان و…. که همه امدند . جالب بود که سعید حجاریان پیاده و با کفش ورزشی آمده بود و دویده بود چون وقتی رسید خانه ما نفس نفس میزد .

جای شما خالی ، نشستیم و تا می تونستیم بادکنک فوت کردیم ونخهاش رو هم محکم بستیم . تقریبا همه حیاط خونه ما شده بود انقلاب مخملی سبز .

دیگه شب شده بود . که یکدفعه صدای الله اکبر آمد ، ما هم بادکنک ها را ول کردیم توی هوا .

فرداش زنگ خونه ما رو زدند ، در رو که باز کردم دیدم سربازان گمنام امام زمان هستند ، از چشمان درشت و خونی شان معلوم بود که آمریکایی و انگلیسی نیستند و صهیونیست هم نیستند .

گفتند با ما بیائید برویم . گفتم چرا ؟ گفتند شما انقلاب مخملی کردین خودتون هم خبر ندارین .

وقتی اومدم دیدم همه دوستان زنده و مرده اونجا جمع هستند فهمیدم ما رو آوردن زندان که اونجا هم انقلاب مخملی کنیم .

حالا هم در صدا و سیما اعتراف میکنم که من انقلاب مخملی کرده ام و از مردم ایران و مقام ولایت عذر خواهی میکنم و طلب عفو و رافت اسلامی دارم .

+ نوشته شده در  2009/7/24ساعت 1  توسط سلیمان | 
+ نوشته شده در  2008/10/10ساعت 12  توسط سلیمان | 

بهاءالدين خرمشاهي

زير تيغ استاد سلماني

 

زمان: 34 – 35 سال پيش؛ مكان: زادگاه من قزوين؛ و مكاني كه اين فيلم خاطره اي از آن گرفته
مي شود، صحنه آرايشگاه استاد حسن سلماني است. نوجواني 15- 16 ساله بودم و طبق رسم زمانه، مانند همه بچه محصل ها، بايد موري سرم را كوتاه نگه مي داشتم و ناخنم را از زير مي گرفتم و جمعه ها حتماً همراه پدر بقچه و بنديل به حمام عمومي خزانه دار و جن خيز مي رفتم كه ايشان غسل جمعه را كه مستحب مؤكد بود به جاي آورند و بنده گرد و غبار فتيله شده هفتگي ناشي را از سگدوي فوتبال روزانه را از تن دور كنم. گويا در فاصله هاي دو هفتگي به سلماني استاد حسن مي رفتيم. برا ي آنكه تا موي سرمان از اندازه حدوداً دو سانتي متر بيشتر مي شد ـ كه به نوك انگشتان عصبي ناظم دبيرستان بند شود ـ روز شنبه با چوب خيزران مثل سرهنگي كه درجه سرتيپي اش نيامده باشد و مدام سربازها را به بيگاري و نظافت در و ديوار پادگان بگمارد دق دل ناشي از زيادي و سنگيني كار و كمي و ناچيزي حقوق و عقب افتادن رتبه هاي اداري و خلاصه از محنت دخل و خرج نكردن همه و همه را سر ما پياده مي كرد و يك سلماني قسي القلب را احضار مي كرد كه با كمك شاگرد يا شاگردانش با كوچك ترين اشاره ناظم روي سرمايه ـ كه مويش به شيوه غيرقانوني، ا زحدود دوسانتي متر تجاوز كرده بود و
مي رفت كه كاكل گونه اي شود و در ژيگول ساري قيافه ما مؤثر واقع شود ـ با ماشينِ صفر يا نمره يك، يك چهار راه جگرخراش باز كند. مثل كاري كه در حق بعضي مجرمان مي كنند و جز تعزيرات است.
  خلاصه پدرم هم مشتري استاد حسن بود. و گاه ما را تحت الحفظ به سلماني مي برد و گاه پول مي داد و مستقلاً و به تنهايي، يا با برادرهاي ديگر مي فرستاد. دستمزد اصلاح سر در آن سال ها دوروبر 5 ريال بود. هر وقت  كه جدا مي رفتيم 2 ريالش را كش مي رفتيم كه استاد حسن مي فهميد و تلافي اش را اين طوري به سر ما در مي آورد كه اولاً پنكه آهني دست چرخانش را كه به نيروي بازوي فرزند استاد سلماني مي چرخيد، پشت سر گرمازده ما به حركت پر سر و صدا و پر از صداي آهن و فولاد به گردش رد نمي آورد. تا پشت گردن ما عرق سوز شود بعد عرق كردن بن موها و زير تيغ آفتاب كجتاب كه طرف هاي عصر آرايشگاه را به كوره آدم پزي تبديدل مي كرد، باعث عذاب اليم مي شد. ثانياً از كندترين ماشين دستس اش استفاده مي كرد كه تيغه اش فقط براي گاز گرفتن موي سر فلك زده ما جان مي داد، ثالثاً براي پشت گردن ما از پودر استفاده نمي كرد؛ اصولاً پودر و كرمهاي معدود و ادوكلن سبز رنگ را براي دكور در رديف جلوي آينه چيده بود و گاه به گاه در حق مشتري هاي غريب و خرپول و انعام ده مصرف مي كرد و به اين سو آن سو مي چرخاند اين كار بدون مهرباني و محابا و ملاحظه انجام مي داد. مثل اين كه توي كله ما مغز محترمي نهفته نيست كه يك روز به گردش قلمي، انتقام آن جفاكاري ها را بگيرد. خامساً حرفو زدن و سياست و تفسير اخبار روز را هم از ما دريع مي داشت و گذاشته بود براي مشتري هايي كه سرشان به تنشان مي ارزيد. طبعاً ما هم حتي المقدور نُطق نمي كشيديم و به خاطر آنكه خائن خائف است، به خاطر كش رفتن يا كف رفتن آن 2 ريالي (دوزار = دوهزاري) هر بلايي را كه بر سرمان مي آورد بدون دم زدن و خم بخ ابرو آوردن تحمل مي كرديم. تا يك روز زد و بنده در زير تيغ استاد جسارت و جرأت حرف زدن پيدا كردم. ماه رمضان بود. طبعاً صحبت ها به نحوي با مسايل و مراسم سحر و سحري و افطاري و بلندي ساعات روز و سختي روزه و شكايت از تشنگي،‌كه از گشنگي بدتر است و غيره ارتباط داشت. به قول بچه ها آمدم افه بيام گفتم «اوستا به اين اذان هايي كه سحرها مي گويند گوش مي دهيد؟ )اوستا حسن سلماني هم مغازه اش نزديك و همسايه منزل بود و هم منزلش) گفت: «بله چطور مگه»‌گفتم: «والله چطوري بگم اين چه اذان ناجوري است كه سر مي دهند؟ واقعاً انكرالاصوات است. اگر بوقلمون را زنده زنده پر بكنند صدايي كه در مي آورد بهتر از اين است. مگر مجبورند اين جور با اين صداي نخراشيده و نتراشيده اذان بگن و مردن را زابرا كنند....»  گر تو قرآن بدين نمط خواني / ببري رونق مسلماني !» و خلاصه هر حديث و حرف و حكمتي كه در ذهن نوجوانم انباشته بود در جهت هجو آن اذان و اذان گو به كار بردم. گفتم «تازه حالا كه همه راديو دارند. افق قزوين هم كه معلوم است چقدر (8- 9 دقيقه) با افق شرعي تهران فاصله دارد. واقعاً چه صداي جگر خراشي! مسمان نشنود ـ كافر نبيند»‌بعد ندانمكارانه و خمابگردانه،‌در حالي كه نيشگون گرفتن هاي ماشين كندش را تحمل مي كردم،‌بي گدار به آب زدم و پرسيدم: «راستي اوستا، نمي دانيد كيه كه سحرها اذان ميگه؟»
  و توي آينه دنبال جواب گشتم. چهره استاد خفه و كبود مي نمود. خنده اي از سر درماندگي سرداد كه بناگوش هايش را به هم متصل كرد. سپس با حجب و حيايي بي سابقه گفت: «چرا خود من هستم كه براي ثوابش اذان مي گم.» از زور خيطي و خجالت احساس كردم پايه هاي صندلي دارد زير بدنم تا
مي شود و بدنم در حفره اي بي انتها وا مي رود.

+ نوشته شده در  2008/3/8ساعت 0  توسط سلیمان | 
کلمات کليدی: همراه - گرگ - چوبك
دو تا گرگ بودند كه از كوچكي با هم دوست بودند و هر شكاري كه به چنگ مي آوردند با هم مي خوردند و تو يك غار با هم زندگي مي كردند. يك سال زمستان بدي شد و بقدري برف رو زمين نشست كه اين دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه هاي شكارهاي پيش مانده بود خوردند كه برف بند بيايد و پي شكار بروند اما برف بند نيامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گيره اي گير نياوردند برف هم دست بردار نبود و كم كم داشت شب مي شد و آنها از زور سرما و گرسنگي نه راه پيش داشتند نه راه پس.
يكي از آنها كه ديگر نمي توانست راه برود به دوستش گفت: «چاره نداريم مگه اينكه بزنيم به ده.»
ـ «بزنيم به ده كه بريزن سرمون نفله مون كنن؟»
ـ «بريم به اون آغل بزرگه كه دومنه كوهه يه گوسفندي ورداريم در ريم.»
ـ معلوم ميشه مخت عيب كرده. كي آغلو تو اين شب برفي تنها ميذاره. رفتن همون و زير چوب و چماق له شدن همون. چنون دخلمونو بيارن كه جدمون پيش چشممون بياد.»
ـ «تو اصلاً ترسويي. شكم گشنه كه نبايد از اين چيزا بترسه.»
ـ «يادت رفته بابات چه جوري مرد؟ مثه دزد ناشي زد به كاهدون و تكه گنده هش شد گوشش»
ـ «بازم اسم بابام آوردي؟ تو اصلاً به مرده چكار داري؟مگه من اسم باباي تو رو ميارم كه از بس كه خر بود يه آدميزاد مفنگي دس آموزش كرده بود برده بودش تو ده كه مرغ و خروساشو بپاد و اينقده گشنگي بش داد تا آخرش مرد و كاه كردن تو پوستش و آبرو هر چي گرگ بود برد؟»
ـ باباي من خر نبود از همه دوناتر بود. اگر آدميزاد امروز روزم به من اعتماد مي كرد، مي رفتم باش زندگي مي كردم. بده يه همچه حامي قلتشني مثه آدميزاد را داشته باشيم؟ حالا تو ميخواي بزني به ده، برو تا سر تو بِبُرن، بِبَرن تو ده كله گرگي بگيرن.»
ـ من ديگه دارم از حال ميرم. ديگه نمي تونم پا از پا وردارم.»
ـ «اه» مث اينكه راس راسكي داري نفله ميشي. پس با همين زور و قدرتت ميخواسي بزني به ده؟»
ـ «آره،‌نمي خواسم به نامردي بميرم. مي خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگي  كنم و طعمه خودمو از چنگ آدميزاد بيرون بيارم.»
گرگ ناتوان اين را گفت و حالش بهم خورد و به زمين افتاد و ديگر نتوانست از جايش تكان بخورد. دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخيد و پوزه اش را لاي موهاي پهلوش فرو برد و چند جاي تنش را گاز گرفت. رفيق زمين گير از كار دوستش سخت تعجب كرد و جويده جويده از او پرسيد:
ـ داري چكار مي كني؟ منو چرا گاز مي گيري؟»
ـ واقعاً كه عجب بي چشم و روي هسي. پس دوسي براي كي خوبه؟ تو اگه نخواي يه فداكاري كوچكي در راه دوست عزيز خودت بكني پس براي چي خوبي؟»
ـ چه فداكاري اي؟»
ـ تو كه داري ميميري. پس اقلاً بذار من بخورمت كه زنده بمونم.»
ـ منو بخوري؟»
ـ آره مگه تو چته؟»
ـ «آخه ما سالهاي سال با هم دوس جون جوني بوديم.»
ـ «براي همينه كه ميگم بايد فداكاري كني.»
ـ «آخه من و تو هر دومون گرگيم. مگه گرگ، گرگو مي خوره؟»
ـ «چرا نخوره؟ اگرم تا حالا نمي خورده، من شروع مي كنم تا بعدها بچه هامونم ياد بگيرن.»
ـ آخه گوشت من بو نا ميده»
ـ خدا باباتو بيامرزه؛ من دارم از نا مي رم تو ميگي گوشتم بو نا ميده؟
ـ «حالا راس راسي ميخواي منو بخوري؟»
ـ «معلومه چرا نخورم؟»
ـ پس يه خواهشي ازت دارم.»
ـ «چه خواهشي؟»
ـ بذار بميرم وختي مردم هر كاري ميخواي بكن.»
ـ «واقعاً كه هر چي خوبي در حقت بكنن انگار نكردن. من دارم فداكاري مي كنم و مي خام زنه زنده بخورمت تا دوستيمو بت نشون بدم. مگه نمي دوني اگه نخورممت لاشت ميمونه رو زمين اونوخت لاشخورا مي خورنت؟ گذشته از اين وختي كه مردي ديگه بو ميگيري و ناخوشم مي كنه.»
  اين را گفت و زنده زنده شكم دوست خود را دريد و دل و جگر او را داغ داغ بلعيد.
  نتيجه اخلاقي: اين حكايت به ما تعليم مي دهد كه يا گياهخوار باشيم؛ يا هيچگاه گوشت مانده نخوريم.
برگرفته از: چوبك، صادق. روز اول قبر، تهران: جاويدان، 1355.
+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 23  توسط سلیمان | 

متن توبه نامه مجتبائو سميعي نژادُ، در دادگاه تفتيش عقايد اسلامي

                                   
من، مجتبائو سميعي نژادُ، پسر صفرخانُ سميعي نژادُ، در عنفوان شباب و جواني، در حضور شما حضرات آيات عظام و علماي اعلام ِ تفتيش عقايد اسلامي، زانو زده ام و کتاب مقدس مان، قرآن را جلوي خود مي بينم و آن را به دو دست لمس مي کنم، و سوگند مي خورم که همواره به تعليمات حوزه هاي علميه و مدارس ديني مان ايمان داشته و دارم.

من از صميم قلب از خطاهايي که مرتکب شدم توبه مي کنم و از قضات محترم – به خصوص از کاردينال مرتضوي و اسقف اعظم مصباح يزدي و ديگر عالي جنابان خاکستري پوش – تقاضا دارم وضع جسمي و روحي ترحم انگيزم را که در نتيجه ي نگراني مداوم و مشکلاتي که به طور طبيعي در کف پاهاي اينجانب وجود داشته است مورد توجه قرار دهند، بلکه مشمول عنايات عالي جناب ِ اعظم، قرار گيرم.

من مرتد نبودم و گمان نداشتم کارهايم به ارتداد منتهي مي شود. من مخترع ابزار کفرآميز ِ موسوم به رايانه و اينترنت و وب لاگ نبودم و پيش از من ديگراني بودند که از اين ابزار استفاده مي کردند و هم چنان به طور پنهان مي کنند (مانند کشيش ابطحي) و جهان را جور ديگر مي بينند و چيزهايي مي گويند و مي نويسند که با نص کتاب مقدس ما که از ازل تا ابد همه چيز، جزء به جزء در آن ثبت است – همخواني ندارد. من اعتراف مي کنم که از اين ابزارهاي شيطاني استفاده کردم و به جهان از زاويه ي ديگري نگاه کردم و حرف هاي الحادي زدم.

من اعتراف مي کنم که جاهلانه ادعا کردم، جمهوري اسلامي ما مرکز جهان نيست و کشورهاي ديگر حول کشور ما نمي گردند و ما در جهان سياست، نقطه اي بيش نيستيم و در معادلات بين المللي جز نقش خرابکارانه و نفت گران قيمت مان قدر و ارزش ديگري نداريم.

من اعتراف مي کنم که فکر مي کردم اگر کاردينال مرتضوي ِ اصول گرا و اسقف پيشين ِ اصلاح طلب، ميم دال را از فراز برج آزادي تهران به سمت زمين رها کنيم، هر دو به علت مشابهت ذاتي و پيوندهاي غيرقابل انکار دروني، همزمان در يک نقطه، که همانا نقطه ي حفظ نظام مقدس اسلامي است فرود مي آيند.

من اعتراف مي کنم که هر شب، بعد از تمام شدن درس و مشق دانشکده ي ارتباطات، پشت ابزار کفرآميز موسوم به رايانه مي نشستم و جهان و آسمان هاي گسترده ي آن را رصد مي کردم و چيزهاي جديد مي ديدم و دچار حيرت و شگفتي مي شدم. من حتي در رصدهاي خود، چاله چوله هاي فضاي دوري به نام آمريکا را مي ديدم و اوج و حضيض آن را مورد مشاهده و دقت قرار مي دادم. براي من خوشايند ترين مناظر، همانا چاله چوله هاي کشورهاي دور دست بود و اين که اين چاله ها مختص به کشور عزيز ما نيست. من در اين رصدها گمان کردم که کمدي الهي ملا محمد باقر مجلسي و شرح و بسط ايشان از طبقات جهنم و بهشت و توصيف هاي شان از بهشت و دوزخ و حور و غلمان و مار غاشيه و عقرب جرار، جملگي کشک است و تفاسير زيباتري از بهشت و جهنم و دوزخ در سايت هاي مفسده انگيز حاج فرج دباغ و شريعتي ملعون وجود دارد.

آري، من مجتبائو، سميعي نژادُ، فرزند صفرخانُِ سميعي نژادُ، در حضور شما آيات عظام و علماي اعلام، زانو به زمين زده ام و با صداي بلند اعلام مي کنم، آن چه که کاردينال مرتضوي مي گويد، و آن چه اسقف جنتي مي گويد، و آن چه عالي جناب سرخ پوش در کاخ تشخيص مصلحت نظام مي گويد، و آن چه حضرت آيت الله شاهرودي در نهاد محبوب ِ انکيزيسيون مي گويد، و آن چه عالي جناب اعظم در کلبه ي درويشي اش مي گويد، و آن چه در کتاب مقدس بحار الانوار، نوشته ي دانشمند ابدي، ملا محمد باقر مجلسي آمده همگي حقيقت محض است و جمهوري اسلامي در مرکز جهان – بلکه کهکشان – قرار دارد و تمام کشورهاي عالم، از آمريکا و آلمان و فرانسه گرفته تا کنگو و گينه بيسائو و بورکينافاسو حول آن مي گردند و دين و مذهب ما به تمام سوالات عالم از اقتصاد و سياست کلان گرفته تا نحوه ورود به مبال و چگونگي شستن ماتحت و وطي در دبر زن حائض را پاسخ داده و نيازي به بحث و بررسي و فضولي در هيچ زمينه اي نيست.

امضا شد در شهر صفر 1426 قمري توسط مجتبائو سميعي نژادُ، فرزند صفر، در پيشگاه عالي جنابان محترم دادگاه تفتيش عقايد اسلامي.

 

+ نوشته شده در  2008/1/30ساعت 21  توسط سلیمان | 

پنجشنبه دهم خرداد 1386

ابراهيم نبوي e.nabavi@roozonline.com - پنجشنبه 10 خرداد 1386 [2007.05.31]

قضیه شکل اول: زندانیان را آزاد کنیم؟
آقای هاشمی شاهرودی رئیس قوه قضائیه در یک سخنرانی خارج از کشور گفت: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» در همین راستا به سووالات چهار گزینه ای زیر پاسخ دهید.

سووال اول: با توجه به این که آقای هاشمی شاهرودی گفته است که « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» رئیس قوه قضائیه از نظر شما چه کسی است؟
1)
ابراهیم نبوی ظالم و خشن؟
2)
صدام حسین کافر بی دین؟
3)
حجت الاسلام اکبر گنجی؟
4)
آیت الله سید محمد یزدی؟

سووال دوم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، احتمالا شغل آیت الله شاهرودی چیست؟
1)
رهبر اپوزیسیون؟
2)
رئیس کانون دفاع از زندانیان؟
3)
ناظر عالی دیدبان حقوق بشر سازمان ملل متحد؟
4)
احتمالا رئیس قوه قضائیه عراق؟

سووال سوم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، مسوولیت امور زندان های کشور با کدام یک از قوای سه گانه است؟
1)
قوه مقننه؟
2)
قوه مجریه؟
3)
قوه مجریه و قوه مقننه؟
4)
قوه سوم نداریم؟

سووال چهارم: اگر این جمله را عمادالدین باقی گفته بود که: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» قوه قضائیه با او چه می کرد؟
1)
او را زندانی می کرد؟
2)
محمد قوچانی را زندانی می کرد؟
3)
همسر باقی را زندانی می کرد؟
4)
وکیل باقی را زندانی می کرد؟

سووال پنجم: به کدام یک از دلایل زیر آیت الله شاهرودی، رئیس قوه قضائیه کشور که تعداد زیادی زندانی زیر نظر این قوه زندانی هستند، گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.»؟
1)
آلزایمر؟
2)
پارکینسون؟
3)
از دست دادن موقت حافظه؟
4)
هر سه پاسخ صحیح است؟

سووال ششم: فاعل این جمله آیت الله شاهرودی که: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» چه کسی است؟
1)
این جمله فاعل ندارد و فقط مفعول دارد؟
2)
این جمله فاعل دارد، ولی فاعل آن رفته است خارج از کشور گل بچیند؟
3)
این جمله فقط فعل و اسم و صفت عالی دارد، برای دیدن فاعل و مفعولش باید به زندان رفت؟
4)
پاسخ اول و دوم صحیح است؟

سووال هفتم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، جمله فوق جزو کدام یک از سبک های ادبی است؟
1)
ادبیات سوررئالیستی؟
2)
رئالیسم جادویی؟
3)
سورئالیسم شبه سوسیالیستی؟
4)
ادبیات بهداشتی؟

سووال هشتم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، به نظر گوینده باید با زندانیان چه رفتاری کرد؟
1)
باید زندانیان را برای کاهش ظلم و خشونت آزاد کرد و به جای آنها تعداد دیگری را زندانی کرد؟
2)
باید زندانیان را به هتل برد و به جای آنها مسافرین هتل را زندانی کرد؟
3)
باید وقتی به خارج می رویم فکر کنیم ما اصلا زندانی نداریم و خارجی ها زندانی دارند؟
4)
گوینده باید شغلش را عوض کند و گلفروش شود؟

سووال نهم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، فکر می کنید هفته آینده چه اتفاقی برای زندانیان می افتد؟
1)
هیچ اتفاقی نمی افتد؟
2)
تعدادی را به عنوان اوباش و استاد دانشگاه و جاسوس و معلم زندانی می کنند و جا برای زندانی ها کم می آید؟
3)
آیت الله شاهرودی را زندانی می کنند؟
4)
زندانیان در زندان می مانند و آیت الله شاهرودی بازهم از حقوق شان دفاع می کند؟

سووال دهم: با توجه به اینکه آیت الله شاهرودی گفته است: « زندان بدترین، ظالمانه ترین و خشن ترین مجازات و خلاف عدالت است.» و ایران تعداد زیادی زندانی دارد، ایران چه نوع کشوری است؟
1)
یک کشور آزاد که کسی در آن زندانی نیست؟
2)
یک کشور پر از زندانی که در آن رئیس قوه قضائیه آزادی کامل دارد؟
3)
یک کشور که رئیس قوه قضائیه آن از زندانش خبر ندارد؟
4)
یک کشور که رئیس قوه قضائیه اش اشتباها رئیس قوه قضائیه است؟
قضیه شکل دوم: دموکراسی را چطور وارد زندگی مردم کنیم؟

سووال اول: با توجه به اینکه آقای هادی خانیکی گفته است « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، کدام روش برای انجام این کار مناسب تر است؟
1)
فشار بدهیم تا وارد زندگی مردم شود؟
2)
بطور مشارکتی هل بدهیم تا وارد زندگی مردم شود؟
3)
بطور انقلابی مجاهدت کنیم تا دموکراسی تا ته وارد زندگی مردم شود؟
4)
بگذاریم در خانه مردم تا وارد زندگی مردم شود؟

سووال دوم: با توجه به اینکه آقای هادی خانیکی گفته است « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، بهترین روش ورود دموکراسی کدام است؟
1)
روش تزریقی
2)
روش دهانی
3)
روش مصرف داخلی
4)
روش مالش از روی پوست

سووال سوم: در جمله « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، منظور از دموکراسی چیست؟
1)
منظوری ندارد؟
2)
بخدا منظور خاصی ندارد؟
3)
ترو خدا نزنید، منظور خاصی ندارد؟
4)
جان مادرتان! دیگر از این حرف ها نمی زند، هیچ منظوری ندارد؟


سووال چهارم: اگر بر اساس گفته آقای هادی خانیکی که « دموکراسی را باید وارد زندگی مردم کنیم»، اگر دموکراسی وارد زندگی مردم شود، چه اتفاقی می افتد؟
1)
یک فرصت خوبی برای انقلاب پیدا می کنیم؟
2)
قدرت پیدا می کنیم پدر این دیکتاتورها را در بیاوریم تا دموکراسی را یاد بگیرند؟
3)
همدیگر را یک کتک مفصل می زنیم؟
4)
مردم دموکراسی را دستگیر و حسابی کتک زده و وی را از زندگی شان بیرون می کنند؟

 

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 2  توسط سلیمان | 

دوشنبه هشتم مرداد 1386

ابراهيم نبوي e.nabavi@roozonline.com

احمدي نژاد وعده داد که بزودي مردم خبرهاي خوش فضائي خواهند شنيد. وي با اين اظهار نظر بسرعت ملقب به "محمود ناسا" شده و اعلام کرد "ما بايد ماهواره ايراني را به فضا پرتاب کنيم." آگاهان پيش بيني مي کنند که خبرهاي خوش فضائي زير را بزودي و در آينده نزديک خواهيم شنيد.

اجراي طرح امنيت اجتماعي در مريخ: همزمان با آغاز سال 1387 سردار رادان اعلام کرد بزودي سطح کره مريخ را از لوث وجود عناصر فاسد و مفسد پاک خواهد کرد. وي که در مراسم پرتاب هفت موشک فضاپيماي "قمر بني هاشم سه" حضور يافته بود، از نيروهاي انتظامي که عازم کره مريخ هستند، خواست که در مقابل ساکنان احتمالا بدحجاب مريخ با شدت هجمه نموده و کليه عناصر فاسد را دستگير کرده و به اشد مجازات برسانند. وي گفت: اين پيشرفت بزرگ علمي را به ملت شهيد پرور و باحجاب ايران تبريک مي گوئيم. وي در پاسخ به سووال خبرنگاران که اگر در کره مريخ موجود زنده نبود، با چه کساني برخورد خواهد شد، گفت: به تعداد کافي بدحجاب از همين جا با خودمان مي بريم.

طرح جداسازي منظومه شمسي: فناجا( فضانوردي نيروي انتظامي جمهوري اسلامي) اعلام کرد که در پي اجراي احکام الهي، اسامي سيارات معلوم الحال منظومه شمسي تغيير نموده و از اين پس کليه مطبوعات و بخش فيزيک دانشگاههاي مختلف بايد اين اسامي را استعمال نمايند:
نام سياره «صفر قلي» به جاي سياره غيراسلامي اورانوس
نام سياره «غضنفر» به جاي سياره غير اسلامي نپتون
نام سياره «قمرخانوم» به جاي سياره غيراسلامي زهره( ناهيد اسبق)
نام سياره «کاسب» به جاي سياره مساله دار و نامشروع و غيراسلامي مشتري
نام سياره «گردعلي» به جاي سياره غيراسلامي پلوتون
نام سياره «ميثم» به جاي سياره غيراسلامي و مشکوک مريخ
نام سياره «زهرمار» به جاي سياره غيراسلامي زحل
نام سياره « تير» مورد تائيد است و از کاربرد نام ديگر آن عطارد خودداري شود.

همچنين نيروي انتظامي موظف شد در صورت يافتن موجودات زنده در اين کرات انواع ماده و نر آنها را جداسازي نموده و برادران را در کرات مستقل از خواهران مستقر نمايد.

طرح ماهواره پرس تي وي جهاني: صوسناجا( صدا و سيماي نيروي انتظامي جمهوري اسلامي) اعلام کرد که با توجه به قابليت هاي کره ميثم( مريخ سابق) دفاتر صدا و سيما و مرکز پخش جهاني پرس تي وي براي پخش بين المللي خطبه هاي نمازجمعه تهران، پخش راديو شعار براي شبکه 24 ساعته اي که هر روز شعار عليه استکبار جهاني بدهد، پخش صدا و تصوير احمدي نژاد بصورت پارازيت روي همه شبکه هاي تلويزيوني جهان، بزودي اجرا مي شود.


طرح مانور يا قمر بني هاشم: سازمان فضايي سپاه پاسداران و بسيج اعلام کردند که بزودي مانور "يا قمر بني هاشم" در سراسر منظومه شمسي اجرا مي شود. هدف اين طرح يافتن دشمن فرضي در اين منظومه و نابودي آن است. سپاه اعلام کرد در صورت نبودن موجود فرضي در اين منظومه از دشمن واقعي در اين مانور استفاده شده و دشمنان واقعي بطور تصادفي از ميان مردم انتخاب شده و براي مانور به منظومه شمسي حمل و در آنجا بشدت با آنان برخورد مي شود.

طرح اعتکاف در قمرخانوم( زهره سابق): سازمان بسيج دانشجويي اعلام کرد که با همکاري وزارت علوم و سازمان فضائي کشور، بزودي طرح اعتکاف در سياره قمرخانوم ( زهره سابق) اجرا مي شود. اين سازمان گفت: چون روي کره زمين موجود زنده وجود دارد، طرح اعتکاف موفق نيست و از اين پس طرح اعتکاف با استفاده از وانت بارهاي فضايي براي حمل و نقل برادران و خواهران معتکف در کره قمرخانوم اجرا مي گردد.

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 2  توسط سلیمان | 

دودورودود دود، دام دام

 ابراهیم نبوی
e.nabavi@roozonline.com

۲۶ خرداد ۱۳۸۵

یا..... از کجا می فهمید که کدام بازیکن ازکدام تیم است؟

فرض کنید شما تماشاگر تلویزیونی یکی از بازیهای جام جهانی هستید....
و فرض کنید تیم، پیراهن ملی اش را نپوشیده و یا شما پیراهن ملی تیم ها را نمی شناسید....
و فرض کنید روی صفحه تلویزیون ننوشته است که کدام تیم با کدام تیم بازی می کند....
و فرض کنید صدای تلویزیون خراب است یا بازی به زبان چین باستان گزارش می شود...
با این فرضیات شما با دیدن چند دقیقه از بازی چگونه می توانید تشخیص دهید که تیمی که بازی می کند، متعلق به کدام کشور است؟

اسم اعضای تیم چیست؟**
به اسم بازیکن که روی پیراهنش نوشته توجه می کنیم، اگر اسم عربی یا آفریقایی داشت می فهمیم تیم فرانسه مشغول بازی است.

رنگ موی بازیکنان چه رنگی است؟
به رنگ موهای بازیکنان نگاه می کنیم، اگر بیش از نیمی از بازیکنان رنگ موی شان قرمز یا زرد یا نارنجی یا سبز بود، می فهمیم کره جنوبی مشغول بازی است.

از طریق قیافه شناسی
به قیافه ها توجه می کنیم، اگر نوع قیافه بازیکنان شبیه روستائیان اطراف اردبیل یا آنکارا بود، می فهمیم تیم سوئیس مشغول بازی است.

دور می زنند، می چرخند، می خندند
به بازیکنان توجه می کنیم، اگر بازیکن جلوی دروازه خالی قرار داشت، اما توپ را توی گل نزد، بلکه برگشت و دفاع را دریبل زد و توپ را به گوشه زمین کشاند و کرنر گرفت، می فهمیم که تیم برزیل مشغول بازی است. برای اطمینان چند لحظه صبر کنید، اگر بازیکن تیم لگد محکمی خورد و به جای عصبانی شدن خندید، مطمئن شوید که تیم برزیل است، حتی اگر لباس تیم ایتالیا را پوشیده باشد.

مشغول چه ورزشی هستند؟
اگر به نظرتان آمد این تیم اولین بار است که دارد فوتبال بازی می کند و بازیکنانش کارهایی را می کنند که معمولا در واترپولو یا بسکتبال یا راگبی یا گلف دیده می شود، می فهمیم که تیم آمریکا در حال بازی است.

توپ، تانک، مسلسل، قطعا اثر دارد**
اگر همزمان با بازی صدای انفجار و توپ و تانک آمد و از وسط تماشاگران شعله آتش بلند شد و یک آمبولانس از کنار زمین رد شد و بازی همچنان ادامه داشت، می فهمیم که تماشاگران انگلیسی مشغول ابراز احساسات برای تیم ملی شان هستند، بنابراین تیم ملی انگلستان مشغول بازی است.

این گروه خشن**
اگر هر دو دقیقه یک بار بازیکنان دور داور جمع شدند و دسته جمعی مشغول اعتراض به داور و کتک زدن او شدند، می فهمیم تیم ترکیه مشغول بازی است.( این موضوع مربوط به جام های قبلی و بعدی است.)

تف و فحش و احساسات
اگر دیدیم که اعضای تیم هر چند دقیقه یک بار تف می اندازند، یکی از انگشت های شان را نشان تماشاگران و اعضای تیم مقابل می دهند، حالتی شبیه دادن فحش خواهر و مادر دارند، در هنگام اشتباه کردن موهای خودشان را می کشند و اگر گل نزنند گریه می کنند و بعد از هشتاد دقیقه اشتباه کردن شانس می آورند و بازی را می برند، می فهمیم که تیم ایتالیا مشغول بازی است.

ضربه به لنگ و پاچه**
اگر دیدیم که مربی شان برزیلی است و تکنیک شان مثل برزیلی هاست، مثل آنها دریبل می زنند و مثل آنها به توپ ضربه می زنند و مثل آنها جاگیری می کنند و مثل آنها می دوند، اما ضربه های شان به جای توپ به ساق پای بازیکنان می خورد، می فهمیم که با تیم بحرین یا عربستان یا کویت طرف هستیم.

برزیل مخفی ها**
اگر دیدیم که مثل برزیلی ها بازی می کنند و مثل برزیلی ها پیروز می شوند، اما هیچ کدام از اعضای تیم شان شناخته شده نیستند، می فهمیم تیم اسپانیا مشغول بازی است.

اگر گورباچف نبود**
اگر با دیدن بازی و رفتار و اسامی بازیکنان احساس کردیم که یاد تیم روسیه می افتیم، مطمئن باشید که مشغول تماشای بازی تیم اوکراین هستید.

مردان آهنین و مرمرین
اگر دیدیم که یک تیم با قدرت بدنی بالا، کار تیمی قوی، دونده، جنگجو، فداکار، زحمتکش، با قیافه های خشن و قد بلند، نود دقیقه محکم بازی می کنند، اما مسابقه را می بازند، مطمئن باشید که مشغول تماشای بازی لهستان هستید.

چند رساله ورزشی
اگر اسم بازیکنان ما را به یاد تاریخ فلسفه و قیافه بازیکنان ما را به یاد میکل آنژ انداخت، و اعضای تیم ده دقیقه مثل آلمان با قدرت بازی می کردند، اما ده دقیقه بعد مثل تیم مالدیو دست و پای شان توی هم می پیچد، مطمئن باشید با تیم یونان طرف هستید.

شورش با دلیل برای هیچ
اگر تیمی را دیدید که هم قدرت خوبی داشت، هم سرعت خوبی داشت و هم تکنیک بالایی داشت، فقط گل نمی زد، مطمئن باشید با تیم کروواسی طرف هستید.

شناخت تیم از طریق دستکش
اگر در تمام مدت بازی فقط دروازه بان تیم را مشغول دفاع از دروازه دیدید، مشغول دیدن تیم ترینیداد و توباگو هستید.

بابا اینا دیگه کی ان؟
اگر با دیدن قیافه هر یازده بازیکن احساس گل خوردن به شما دست داد، مطمئن باشید که دارید بازی تیم پرتقال را تماشا می کنید.

دودورو دود، دام دام
اگر دیدید که بازیکن تیم به جای اینکه روی نیمکت ذخیره نشسته باشد و استراحت کند، وسط دروازه نشسته است و بازیکن دیگر به جای اینکه جلوی دروازه حریف بدود، مثل دروازه بان تیم مشغول تماشای بازی دیگران است، می فهمیم که با تیم ملی ایران طرف هستیم.

 

+ نوشته شده در  2007/12/28ساعت 23  توسط سلیمان | 
+ نوشته شده در  2007/12/28ساعت 12  توسط سلیمان | 
+ نوشته شده در  2007/12/28ساعت 12  توسط سلیمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شعار روز:
حكومت فاشیستی! تو دولت ما نیستی

پیوندهای روزانه
وب نوشت ( ابطحی )
عماد الدین باقی
نوشته های علی شکوری راد
صدای عدالت
روزنامه سرمایه
روزنامه اعتماد ملی
محسن کدیور
قلم نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
آرشیو موضوعی
تصاویر
ورزشی
سیاسی
متفرقه
تکنولوژی
طنز-سیاسی
فیلم و سینما
اخبار
اطلاعات عمومی
اشعار
داستان
طنز
نویسندگان
سلیمان
علی کاظمی
سمیرا باطنی
پیوندها
سالهای سوخته
من و دل
دریای بیکران
پیکوناچی
عاشق موسوی
ندای ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

hit counter script