تبليغاتX
خسی به نام سلیمان
ما زنده بر آنيم كه آرام نگيريم،موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

گزیده

رضا مرادی غیاث آبادی

منم كـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجیه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …

آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوك خدای بزرگ دل‌های پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم.

من برده‌داری را بر‌انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.

مَـردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …

من همه شهرهایی را كه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم و خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.

بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.

+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 15  توسط سلیمان | 
سرش گنبد مسجد؛
منبر رییس شعار ده؛
بلندگو مقیم خارج
قربان برم پول رو
دلار و ین و یورو رو

این جماعت زیر ماسک عبا و عمامه و مذهب و شعار رشد کرده اند. اینها تنازع بقا کرده اند. نه در جهت ارزش های مثبت بل در جهت عکس آن. به هر طنابی خود را آویزان کرده بودند و با دیدن همه شکست ها زندگی انگلی را پیشه گرفتند. هفت خط و خال گشته اند. به هر ستون " نمادین" خود را وصل کرده اند. به هر مکتب مرسوم و هر شعار نوینی خود را می چسبانند هر چند به شیوه ظاهری. یاد گرفته اند با شعار آنکه پیروز است حق با اوست؛ حق را که کاملا در تضاد با وجود اینان است را از آن خود گردانند.
نه کمونیستند نه مسلمان مرگ بر سرمایه می گویند و خود چرخاننده بازی کاپیتالیستی کاپیتالیستی اند.

بلند گوهایشان هم سخت مشغول توجیه کردن و رنگ کردن این نکبت هستند.کی؟ مثل نوری زاده. چه؟ علم کردن نشان الله ی حالا امروز به نام بروجردی. آخرش چه؟ تلف کردن زمان ما مردم. یعنی نادیده گرفتن صداهای هم اکنون آزاده ای که از هر تحجر فکری گذشته اند. با دنیایی سفسطه و توجیه به تقیه می پردازند. می پرسی اگر آخوند ملایم! داریم که گیرم داشته باشیم این صد و هشتاد سال کجا بودند. این بیست و هفت سال چه کردند؟ اینها می توانند " تغییر" را رقم زنند؟! جل الخالق!

اینها اگر می توانستند مشت رسوای همان خمینی را باز کنند این بیست و هفت سال کجا بودند؟ این اشتباه انداختن مردم از چهره واقعی جماعتی با عنوان جمهوری اسلامی را جز " فریب" می توان نامی نهاد؟

جمهوری اسلامی از آخوندهایش هم گذشته است. سرگرم سرمایه گذاری بر نسل دوم اش است. نسلی که نه قبل از به مقام ریاست جمهوری اسلامی گشتن خاتمی ؛ به ایران بر نگشتند اما گیرنده هایشان دقیقا بعد از رنگ و لعاب خاتمی موج سود را گرفت و به همه کشورها گسیل گشتند از جمله ایران.

ارقام سرمایه گذاری های دوبی؛ انگلستان ؛ کانادا و آمریکا نجومی گشت. این ده سال اینها با برنامه رفتار کردند و امروز خوشه چینی اشان است.

یادت می آید آن لایه لایه بودن سیستم جمهوری اسلامی را؟ هر روز به باب بازار صورتکی علم می شود. اصل کجاست؟ "سود " و سود. به دور از هر ارزشی. از همه ارزشها سر موقع اش استفاده می کنند برای توجیه . از ایران برایت می گویند؛ از حق بشر می گویند؛ از فضا نورد برایت می گویند از دایره المعارف تشویق کننده سرمایه گذاران همگن جمهوری اسلامی در ممالک دور می گویند.

این تهاجم است در همه ابعادش. اینجا این رادیو تلویزیون های خارج نشین هم سخت سرگرم " شو" درست کردن هستند تا حواس ها را پرت کنند. این گروه هم دست کمی از " سودجویان" جمهوری اسلامی ندارند. یکی هستند. دیکتاتور هایی که با شعار آزادی چنان چماقی بر پای آزاده می زنند که دیده و حس کرده ای. اینها هم محصول محیط استبداد هستند و بس. سرگرم شو شدن؛ طبل تو خالی کوفتن؛ پول جمع کردن و مدعی شدن ها، دست درازی در همه اینها خصوصیت مشترک است. از همان شاهزاده رضا پهلوی بگیر تا جماعت بسیاری از همه دکانداران مثلا سیاسی را. اینجا سخن از " حق " و "حق خود" نیست. همه وکیل و وصی اند و منتظر فرصت تا مدعی شوند. دریغ از " از خود گذشتگی" و نشان گرفتن اصل درد.

این میان؛ در غلغله شعار دهندگان و دکانداران " مبارزه منفی" این خود " مردم ایران " هستند که با جواب ندادن به همه این شلوغ کاران اصل مبارزه منفی را به نمایش گذاشته اند.

مردم بیدارند و به درستی درد را می شناسند. از نکبت جمهوری اسلامی بیزار است و این گرد و خاک راه انداختن منتظران فرصت حکمران گشتن را هم خوب می بیند و از همه اینان دلسرد می شود.

می بیند که هجوم نسلی بی ارزش و سودجو برنامه جمهوری اسلامی بوده و می داند برگ بازی جمهوری اسلامی دیگر این و آن آخوندک نیست. چنان نوچه هایی را پرورانده که با فرمول "پول" باد آورده به بقای خودش ادامه می دهد. چه غم گر دیگر نام و نشانی از آزادگی ایرانی مطرح نشود.

این نام و نشان و دکترای افتخاری جمع کردن و معیار پول داری را نشان افتخار دیدن با " ایران" و " ایرانی" در تضاد است. نه دست درازی آخوند جیره خوار خمس و زکات و وعده و توبیخ بهشت و جهنم اش و نه این آدم نماهای تهی از ارزشی که به سرعت با ضعف دنیای غرب ترکیب شده اند و این سودا را بر فرق من و تو ایرانی می خواهند سوار کنند.
هنگام ، هنگام خاستن صداهایی است که " ارزش" ها را به جامعه از هر سمت مورد هجوم قرار گرفته " ایران" بازگرداند.
ایران و ایرانی تنها به آزادگی خاسته از خرد و اندیشه اش می تواند افتخار کند. به ایستادگی رو راستان و مبارزان با ریا و سالوس قدرت پیشگان ؛ می تواند قدرت بگیرد. این همه نکبت که بر سر این سرزمین آمد از آنجا برخاست که خرد را از مردمان دریغ کردند. صدای آزادگان را دهه هاست در گلوها خفه کردند تا این وضع را به انجام برسانند. آخر کار هم؛ این وضع چنان ناخوانی با اصل ایرانی دارد که همان ایرانی بدست خودش این قالب مصنوعی پر ریا را می شکند. این صدای شکستن را در نگاه آزاده ای می بینم که :احمدو ها؛ اکبرو ها؛ سید انگلیسی لاریجانی ها؛ جارچی منم شاه عباس بلبل ایران ها! همه را به یک شکل می بیند و با همان سکوت و خشم در نگاهش دکان اینان را جمع می کند. با بی تفاوتی به این خوش رقصان.

سایه
مهر ماه

+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 15  توسط سلیمان | 
گزارش ارسالی برای نشريه بذر

اين روزها چند تا ماجرا همزمان اتفاق افتاده كه همگى به شكل مستقيم محرك جنبش دانشجويى شده است. اولين مساله، ادامه سياست خاك كردن شهداى جنگ اين بار در دانشگاه اميركبير (پلى تكنيك) بود كه با اعتراض گسترده دانشجويان روبرو شد و هنوز دولت موفق به اين كار نشده است. در ادامه اين جريان، نيروهاى بسيج و گارد ويژه در دانشگاه اميركبير مى خواستند نسق بگيرند و جو ارعاب راه بيندازند ولى موفق نشدند. درگيرى هاى فيزيكى (و البته لفظى) زيادى بين دانشجويان مبارز با بسيجى ها رخ داد كه البته پايه هاى رژيم خوب گوشمالى شدند. به طور كلى روحيه تعرضى دانشجويان بالاست و به شدت از اوضاع خشمگين هستند.

مساله دوم، انحلال انتخاب انجمن هاى اسلامى دانشگاه اميركبير بود كه به دنبال همان سياست جديد "غير سياسى كردن نهادهاى دانشجويى" پيش أمد. مقامات دانشگاه و بسيج دانشجويى در ادامه سياست زدن زير أب دفتر تحكيمى ها، مى گويند كه اين نماينده ها را نبايد انتخاب كنيد. اين هم جرقه يك درگيرى جديد را زد و به تعطيل كلاس ها و بستن درب دانشگاه اميركبير براى جلوگيرى از ورود نيروهاى بسيجى و حزب الهى كه براى سركوب و ارعاب أمده بودند انجاميد. درست است كه ظاهرا دفتر تحكيمى ها و انجمن هاى اسلامى زير ضرب رفته بودند ولى دانشجويان مبارز موضوع و بهانه خوبى براى ابراز مخالفت با تشديد سركوب و خفقان به دست آوردند.

مساله بعدي، قضيه كاريكاتور روزنامه ايران بود. يك جريان جدى در تبريز و زنجان و اروميه به راه افتاد كه به درگيرى و تخريب انجاميد. خونين هم شد. عكس دانشجويان زخمى تبريز كه روى سايت ها رفت باعث شد كه دانشجويان آذرى و بقيه در تهران خشمگين شوند و اعتراض كنند. باز هم يك جرقه ديگر براى برپايى تظاهرات گسترده دانشجويى زده شد.

و بالاخره مساله آخر، بازنشسته كردن هفت نفر از استادان قديمى دانشكده حقوق دانشگاه تهران بود كه رئيس دانشكده دل خوشى از آنان نداشته است و بى مقدمه كنارشان گذاشته. يعنى همه اين مسائل كه طى كمتر از دو هفته اتفاق افتاد دست به دست هم داد و يك اعتراض گسترده و راديكال و كوبنده دانشجويى را سبب شد.
از نيمه شب، كوى دانشگاه شلوغ شد. شلوغى را خود نيروى انتظامى شروع كرد. يعنى آمدند و به سبك حمله سال 78 به كوى دانشگاه، ريختند و دانشجويان را كتك زدند و اسباب و اثاثيه را شكستند. البته به گستردگى بار قبل نبود. دانشجويان هم عكس العمل نشان دادند. سنگ پرانى هايى شد. از صندلى هاى شكسته، چماق درست شد. بعضى سطل ها آتش زده شد. ولى مساله به برگشتن نيروهاى سركوب به لانه هايشان فروكش كرد. خبر حمله صبح در دانشگاه هاى مختلف پيچيد. دانشجويان مبارز يكديگر را خبر كردند و در دانشگاه تهران گرد آمدند. نيروهاى اطلاعاتى و انتظامى كه بو برده بودند رفت و آمد به دانشگاه را كنترل مى كردند. براى ورود، كارت مى ديدند. ولى خيلى ها از راه هايى كه بلدند خود را به داخل دانشگاه رساندند. اين را هم بگويم كه اين جور تجمع ها، حالت موضعى دارد و يكباره همه دانشگاه را در بر نمى گيرد. به همين خاطر بعضى از دانشكده ها اصلا از اتفاقاتى داشت چند صد متر آن طرفترشان رخ مى داد با خبر نبودند. اجتماع اعتراضى اوليه حدود ساعت يك بعد از ظهر در دانشكده حقوق برپا شد. دانشجويان آذرى شروع به شعار دادن به آذرى كردند: ياشاسين آذربايجان و چند شعار ناسيوناليستى ديگر. ولى جمعيت اصلى معترض شعار: ما همه برادر و برابريم را دادند و چند شعار هم به زبان آذرى با مضمون: صمد، خون يارانت هنوز روان است. در ضمن بحث با دانشجويانى كه گرايش ناسيوناليستى آذرى داشتند هم به راه افتاد كه بايد مبارزه اى متحدانه به راه بيندازيم و مساله بين ما نبايد دعواى فارس و آذرى باشد. عكس العمل آنان خوب بود و خيلى زود شعارهاى عمومى ضد رژيمى جاى شعارهاى ناسيوناليستى را گرفت. شعارهايى كه داده مى شد اينها بود: وزير بى ليافت استعفا استعفا. مرگ بر استبداد. عباسى استعفا استعفا. مى كشم مى كشم آنكه برادرم كشت رئيس بى كفايت استعفا استعفا. (كه منظور آيت الله عميد زنجانى رئيس دانشگاه تهران بود). نه جنگ مى خوايم نه آخوند، عدالت عدالت. در اينجا دانشجويان با كيسه هاى پر از كچاپ، عكس هاى خمينى و خامنه اى بر سر در دانشكده را مزين كردند و غريو شادى همه بلند شد. جمعيت چيزى بين 2 تا 3 هزار نفر بود. تزئينات مربوط به فتح خرمشهر يك آماج ديگر دانشجويان بود. پلاكاردها و پارچه نوشته هاى بسيج پاره پاره شد. دانشجويان بسيجى كه ميز كتاب و نوار داشتند وحشت زده به تظاهركنندگان نگاه مى كردند و جرات تعرض نداشتند. يكى از بچه هاى پلى تكنيك مى گفت بابا صد رحمت به بسيجى هاى ما كه پررويى كردند و حسابى خدمتشان رسيديم. اينها چرا حمله نمى كنند؟! بسيجى ها براى مظلوم نمايى شروع به الله اكبر گفتن كردند كه با هوى جمعيت روبرو شدند. يكى فرياد زد: هى مى گوييد فتح خرمشهر فتح خرمشهر ولى از آن همه جوان بدبختى كه رژيم گولشان زد و جنگ را به قيمت خون آنها ادامه داد چيزى نمى گوييد. جمعيت بعد از دانشكده حقوق به سوى دانشكده هاى ديگر به راه افتاد كه هم كلاس ها را در جاهاى ديگر تعطيل كند و هم دانشجويان بيشترى را دعوت به پيوستن به تظاهرات كند. بچه هاى داروسازى پيشاييش خودشان كار را آغاز كرده بودند. شعار مى دادند و بساط بسيج را به هم ريخته بودند. شعارها تندتر شده بود. مرگ بر احمدى نژاد و مرگ بر خامنه اى هم به گوش مى رسيد. يكسرى بسيجى ها كه در مقابل تظاهركنندگان تجمع كرده بودند شروع به داد و فرياد كردند كه شما در خدمت آمريكا قرار داريد و از اين حرفها. ولى جمعيت شعار داد: نه امپرياليسم، نه ارتجاع، آزادى آزادى. يكمرتبه بسيجى ها خفقان گرفتند و خلع سلاح شدند. يك جورى كه انگار باورشان نمى شد. انتظارش را نداشتند و خلاف چيزهايى بود كه در مغزشان كرده بودند. خبر رسيد كه نيروى انتظامى و گارد ويژه دور دانشگاه را گرفته اند.

در طول تظاهرات، جمعيت سرودهاى يار دبستاني، برپاخيز از جا كن بساط كاخ دشمن، همت كنيد اى دوستان دشمن به ميدان آمده، هوا دلپذير شد، بيا تا به ياد شهيدان تير (با تغييراتى در شعر كه موضوع را به جنبش دانشجويى مربوط مى كرد) و... را هماهنگ و پر قدرت مى خواندند.

اين را هم بگويم كه تعداد دانشجويان دختر زياد بود و در شكستن و فرمان حمله دادن فعال بودند و خيلى راديكال عمل مى كردند. تظاهرات به سمت محلى كه عميد زنجانى قرار داشت حركت كرد و واقعا مى خواستند جناب آيت الله را گوشمالى بدهند. شعارها عليه او بالا گرفته بود. ولى دور تا دور او را صد نفر بسيجى محافظ گرفته بودند و او توانست جان سالم به در ببرد. خبر رسيد كه رئيس دانشکده حقوق در دانشكده ادبيات پنهان شده است. سيل جمعيت به طرف دانشكده ادبيات رفت. در اصلى را بسته بودند. جمعيت سعى مى كرد در را هر طور شده بكشند و وارد شود. در اينجا يكى از نگهبانان به آهستگى به يكى ديگر گفت كه برو و بگو كه در پشت را هم ببندند تا تظاهركنندگان نتوانند وارد شوند. ولى گفتن همان و هجوم جمعيت به سوى در پشت و ريختن به داخل دانشكده ادبيات همان. عباسى رئيس دانشكده حقوق را در گوشه اى گير انداختند و تا مى خورد او را با مشت و لگد و چوب زير دست و پا كتك زدند. دختران هم در اين حركت شركت داشتند.

چند خبرنگار خود را به صحنه رسانده بودند و عكس مى گرفتند كه با اعتراض دانشجويان روبرو شدند. يكى از دانشجويان كه صورت خود را پوشانده بود به آنان تذكر داد كه بعدا بر اساس همين عكس ها رژيم بچه ها را شناسايى و دستگير مى كند و اين بارها اتفاق افتاده. ولى خبرنگاران گفتند كه ما حواسمان هست و فقط از كسانى كه صورتشان را پوشانده اند عكس مى گيريم و اگر خواستيم عكس ها را روى اينترنت بگذاريم و صورتى پيدا بود خودمان آن را محو مى كنيم. اليته بگو مگو ادامه داشت و عملا تعداد خيلى زيادى از بچه ها صورتشان را با دستمال و شال پوشانده بودند.
برنامه كشاندن تظاهرات به خيابان به علت تمركز نيروى انتظامى در آن نقطه، عملى نشد. حدود ساعت 3 بعداز ظهر خبر رسيد كه گارد ويژه قصد حمله به داخل دانشگاه و دستگيرى دانشجويان را دارد. بنابراين نيروها تجمع خود را از دست دادند و دسته دسته از صحن دانشگاه خارج شدند.



+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 15  توسط سلیمان | 

آياپيامبر (ص) با حديث «من كنت مولاه فهذا علي مولاه» صراحتاً خلافت علي را اعلام كرده است ؟

 
مي گويند

محققي که در اين موضوع به دنبال حقيقت است، مي ‌بيند كه نص بر خلافت علي بن ابيطالب واضح و روشن است مثل حديث پيامبر «من كنت مولاه فهذا علي مولاه».«هر كس كه من مولاي او هستم علي نيز مولاي اوست».

اين حديث مورد اتفاق شيعه و سني است. اما ادعاي اجماع انتخاب ابوبکر در سقيفه و سپس بيعت با او در مسجد، بي ‌اساس است، زيرا چگونه اين اجماع رخ داده در حالي که علي، عباس و بقيه بني هاشم و همچنين اسامه بن زيد، زبير و سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد بن اسود، عمار بن ياسر، حذيفه بن يمان، خزيمه بن ثابت، ابوبريده اسلمي، براء بن عازب، ابي بن كعب، سهل بن حنيف، سعد بن عباده، قيس بن سعد، ابوايوب انصاري، جابر بن عبدالله، خالد بن سعيد و بسياري ديگر از آنها تخلف كردند؟ پس اي بندگان خدا، اجماع كجاست؟».

جواب اين ادعا:
____________
حديثي که نقل مي کنند: «من كنت مولاه فعلي مولاه» احمد و ترمذي و حاكم[1] آن را روايت کرده ‌اند و هيچ يک از صاحبان کتب صحيح آن را ذکر نکرده‌ اند و همچنان كه ائمة حديث ذكر كرده‌ اند در صحت آن اختلاف است.

شيخ الاسلام ابن‌تيميه مي‌گويد: اما گفتة «من كنت مولاه فعلي مولاه» در كتب صحيح وجود ندارد، اما علما آن را روايت كرده و در صحت آن اختلاف كرده‌ اند؛ از بخاري و ابراهيم حربي و گروهي از محدثين نقل شده که به اين حديث ايراد وارد کرده و آن را ضعيف دانسته ‌اند. تنها احمد بن حنبل و ترمذي آن را حسن دانسته‌ اند. ابوالعباس بن عقده در جمع طرق اين حديث تصنيفي نوشته است[2].

ابن‌حزم مي ‌گويد: و اما حديث «من كنت مولاه فعلي مولاه» از طريق ثقات اصلاً ثابت نشده است[3]. حاکم آن را صحيح دانسته و از ميان محدثين معاصر، آلباني آن را صحيح دانسته است. در اينجا هدف، بيان اين مطلب اين است كه علما در صحت اين حديث اختلاف دارند. و اين برخلاف ادعاي تيجاني است كه مي‌گويد اين حديث مورد اعتماد و اتفاق شيعه و سني است. چنان كه گفته شد در صورتي كه بعضي از علما آن را انكار كرده‌ و اصلا آن را صحيح نمي ‌دانند.

به فرض صحت حديث، در آن براي ادعاي اماميه  مبني بر منصوص بودن خلافت علي هيچ دليلي وجود ندارد، چون موالات مذكور در حديث در مقابل معادات است و به معناي ولايت سرپرستي نيست.

ابن اثير در النهاية مي‌ گويد: ذكر كلمة مولا در حديث تكراري است، و اين کلمه معاني زيادي دارد كه عبارتند از: رب، مالك، سيد، منعم، بردة آزاد شده، ياريگر، محب، تابع، همسايه، پسر عمو، هم پيمان، داماد، برده، آزاد كنندة برده و منعم عليه. اكثر اين معاني در احاديث آمده است و هر كدام بر حسب اقتضاي حديث وارده به کار مي رود و هر كس كه متولي امري شود و يا بر آن قيام كند پس او مولي و ولي اوست. مصادر اين اسماء مختلف است: «وَلايت» با فتحه، در نسب و نصرت و بردة آزاد شده به کار مي رود. «ولايت» با كسره، در امارت و آزاد كردن برده به کار مي رود. و «مُوالات» و عبارت از موالات يک قوم مي‌ باشد. حديث «من کنت مولاه فعلي مولاه» بر اکثر اين معاني حمل مي ‌شود. شافعي مي ‌گويد: مقصود از آن ولاي اسلام مي ‌باشد؛ مانند اين فرمودة الهي که مي‌ فرمايد: ?ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لا مَوْلَى لَهُمْ?. (محمد: 11). «بدان سبب است كه خداوند مولاي مؤمنان است و كافران را مولايي نيست»[4].

اين معناي لغوي که ابن اثير از لفظ موالات در حديث ذكر كرده‌ و به قول شافعي استدلال کرده است، همان است که محققين در رد خود بر رافضه آن را مقرر داشته اند.

ابونعيم مي گويد: اگر کسي به احاديث استدلال كند و بگويد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفته است: «من كنت مولاه فعلي مولاه»، به وي گفته مي شود: اين از تو پذيرفته مي شود و ما همين را مي ‌گوييم، و اين فضيلتي آشکار براي علي بن ابيطالب -رضي الله عنه- است و معناي آن اين است هر كه پيامبر -صلى الله عليه وسلم- مولاي اوست، علي و مومنان دوستدار [مولي] او هستند. و دليل آن  فرمودة خداوند است كه مي ‌فرمايد: ?وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ?. (التوبة: 71). «مردان و زنان مومن دوستدار همديگر هستند».

اين منزلت از طرف پيامبر -صلى الله عليه وسلم- براي علي -رضي الله عنه- بوده و ترغيب و تشويق براي محبت و دوستي اوست، چون كراهيت منافقان و دشمني آنان بر او ظاهر شده بود. «جز مؤمن کسي تو را دوست نمي‌ دارد و جز منافق کسي تو را دشمن نمي ‌دارد»[5]. از ابن‌عيينه نقل شده كه علي و اسامه با هم جر و بحث کردند، علي به اسامه گفت: تو مولاي من هستي، اسامه گفت: من مولاي تو نيستم، بلكه مولاي من رسول خدا است. پس رسول خدا فرمود: «هركس كه من مولاي او هستم علي هم مولاي اوست». اين مثل همان است که مردم مي گويند: فلاني مولاي بني ‌هاشم و مولاي بني ‌اميه مي باشد و حقيقت يکي از آنهاست[6].

شيخ الاسلام ابن‌تيميه پس از بيان ضعيف دانستن اين حديث از طرف علما مي‌گويد: ما در جواب آنان مي‌ گوييم: اگر پيامبر آن را نگفته باشد که هيچ، و اگر آن را گفته باشد، قطعاً قصد او خلافت پس از او نبوده است، چون لفظ حديث هيچ دلالتي بر آن ندارد، و چنين امر عظيمي بايد به طور روشن و واضح بيان شود، در حديث دلالت روشني وجود ندارد که قصد از آن خلافت باشد؛ چون مولا مثل ولي است؛ خداوند مي‌فرمايد: ?إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا?. (المائدة: 55). «ولي شما، خدا و رسول و مومنان هستند».

و در جاي ديگري مي ‌فرمايد: ?وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذَلِكَ ظَهِيرٌ?. (التحريم: 4). «اگر به او پشت كنند، بي‌ ترديد خداوند و جبرئيل و مومنان صالح مولاي او هستند...».

بنابراين روشن شد که پيامبر -صلى الله عليه وسلم- ولي مومنان و آنها هم ولي او هستند. همچنان كه روشن شد که خداوند ولي مومنان و آنان ولي او هستند و مؤمنان هم اولياي همديگر مي باشند. پس موالات (دوستي) ضد معادات (دشمني) است و اگر چه منزلت يکي از طرفين بزرگتر از ديگري باشد، که در اين صورت دوستي از طرف او از باب احسان و تفضل مي ‌باشد و دوستي از طرف ديگر باب اطاعت و عبادت مي ‌باشد.

خلاصه ميان ولي، مولي و امثال آن و والي (حاکم) تفاوت وجود دارد، چون ولايت ضد عداوت چيزي است و ولايت به معناي امارت چيز ديگري است و در اينجا سخن از معناي نخست است نه دومي. پيامبر -صلى الله عليه وسلم- نگفته است: هر کس که من والي او هستم، علي هم والي اوست، بلکه فرموده است: هر کس که من ولي او هستم علي هم ولي اوست. پس اين پندار که مولي به معناي «والي» است، اساساً باطل است؛ چون ولايت از طرفين ثابت مي‌شود، مؤمنان دوستان خداوند هستند و او هم مولاي آنهاست[7].

بنابراين روشن شد موالاتي را كه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- اراده كرده‌، همان موالات اسلامي است كه ضد عداوت بوده و مستلزم محبت و نصرت است، و مقصود پيامبر -صلى الله عليه وسلم- از موالات مذکور، ولايت به معناي امارت نيست. از اين رو هيچ يک از صحابه نه علي و نه ديگران از اين حديث براي خلافت علي استدلال نکرده اند و از هيچ يک از علما که سخنانش در ميان امت اسلامي مورد اعتماد باشد، ولايت را به معناي امارت ندانسته است، و لهذا هيچيك از صحابه نه علي و نه كس ديگر از اين حديث براي خلافت علي استدلال نكرده‌اند و از هيچ يك از اهل علم كه سخنانش ارزش داشته و در ميان امت مورد اعتماد باشد نيز چنين چيزي شنيده نشده است، بلكه فقط رافضيان به آن استدلال كرده‌اند كه جاهل‌ترين افراد به معاني نصوص بوده و دورترين مردم از فهم درست هستند.

اما ادعاي اين گروه كه بعضي از صحابه مانند علي و عباس و بقية بني هاشم، اسامه بن زيد، زبير، سلمان، ابوذر، مقداد و … با ابوبكر بيعت نكردند، اين يك ادعاي پوچ و بي اساس است و بايد در نقل، امانت را رعايت كرد و آما آنچه از كتب تاريخ بدان حواله داده است از قبيل تاريخ طبري، تاريخ ابن الاثير و تاريخ خلفاي سيوطي بايد گفت: هر کس اين کتابها را مطالعه کرده باشد، مي ‌داند كه آنها مقيد به صحت نقل اخباري كه آورده ‌اند نشده ‌اند بلكه اخبار را با اسانيد آن نقل كرده‌ و ذمة خود را با ذكر سند خالي كرده‌ و مسئوليت به عهده راوي مي ‌گذارند. تا اينكه ميدان را براي تحقيق و بررسي بازگذارند. از اين رو انسان آگاه به اين كتب مي ‌بيند آنان بدين سبب روايتهاي متضاد را در يك موضوع آورده ‌اند.

با وجود اين، من به دنبال كتب مذكور رفته و موضوع را دنبال كردم و هيچ يک از کساني كه در تخلف بيعت ابوبكر ذكر كرده‌ است نيافتم، و تنها در بعضي از آنها مثل تاريخ طبري رواياتي در تخلف بعضي از صحابه از بيعت مانند علي و طلحه و زبير و سعد بن عباده آمده است[8]. و در كامل ابن اثير بني‌ هاشم را نيز اضافه كرده است.[9]

در تاريخ خلفا از سيوطي آمده است علي و زبير از بيعت با ابوبكر تاخير كردند و سپس آمده عذر خواهي كرده‌ و بيعت كردند و به ابوبكر گفتند: ما ناراحت نشديم جز به خاطر اينكه از مشورت دور شديم. ما ابوبكر را سزاوارترين فرد به اين امر دانسته، او يار غار است و ما شرف و خير بودن او را مي ‌شناسيم و پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در زمان حياتش دستور داد كه براي مردم نماز بخواند[10].

صحيح و ثابت شده كه همة صحابه بر جانشيني و خلافت ابوبكر اتفاق دارند، همچنان كه روايات صحيح و اقوال علماي محقق بر آن دلالت دارد.

در صحيح بخاري در قسمتي از حديث طولاني عايشه دربارة بيعت ابوبكر آمده است: «عمر گفت: بلكه با تو بيعت مي ‌كنيم، تو سرور ما و بهترين فرد از ميان ما هستي، و از تمامي ما به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- محبوب‌ تر بودي. آنگاه عمر دستش را گرفت و با او بيعت نمود، و به دنبال او مردم هم بيعت كردند[11].

حاكم از عبدالله بن مسعود آورده است كه مي ‌گويد: مسلمانان هر چه را نيك بدانند خداوند آن را نيك مي ‌داند و هر چه بد بدانند خداوند هم آن را بد مي ‌داند. صحابه همگي بر اين رأي بودند که ابوبکر -رضي الله عنه- را جانشين پيامبر -صلى الله عليه وسلم- كنند[12].

نسائي و حاكم از ابن‌مسعود -رضي الله عنه- روايت كرده ‌اند كه مي‌گويد: هنگامي كه رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- از دنيا رفت انصار گفتند از ما يک امير و از شما يك امير خليفه شود. عمر بن خطاب -رضي الله عنه- نزد آنها آمد و گفت: اي گروه انصار، آيا نمي ‌دانيد رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به ابوبكر دستور داد تا بر مردم نماز بخواند؟ کدام يک از شما راضي است که از ابوبکر پيشي گيرد؟ انصار گفتند: پناه بر خدا که از ابوبکر پيشي گيريم[13].اين روايتهاي صحيح بر اساس آنچه که صحابه بدان تصريح کرده ‌اند همچنان افراد ديگري اين اجماع را نقل كرده ‌اند، و اتفاق صحابه بر بيعت ابوبكر و اجماع بر خلافت وي دلالت دارد.

از معاويه بن قره (رحمه الله) روايت شده است كه مي‌گويد: اصحاب رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ترديدي نداشتند كه ابوبكر جانشين رسول خدا خواهد بود و او را جز خليفة رسول خدا نمي ‌ناميدند و آنان بر خطا و اشتباه اجماع نمي‌ کردند[14].از امام شافعي (رحمه الله) روايت شده است که مي‌گويد: صحابه بر خلافت ابوبکر اجماع كردند، چون آنان بعد از رسول خدا در تنگنا افتاده و در زير ساية آسمان فردي بهتر از ابوبكر نيافتند و گردنهايشان را به او تسليم كردند[15].شيخ الاسلام ابن‌تيميه (رحمه الله) مي‌گويد: مهاجرين و انصار كه خواص رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بودند و اسلام به وسيلة آنها عزت و قوت پيدا كرد و به وسيلة آنها مشركان نابود شدند و جزيرة العرب فتح شد، با ابوبكر بيعت كردند. پس همة كساني كه با رسول خدا-صلى الله عليه وسلم- بيعت کردند با ابوبكر نيز بيعت كردند[16].

وي مي افزايد: هنگامي كه صحابه بر بيعت ابوبکر اتفاق كردند هيچ فردي از آنان نگفت كه من نسبت به اين امر از او سزاوارترم، نه قريشي و نه انصاري و افرادي که از انصار در آغاز مخالفت کردند، با ابوبکر مخالفتي نداشتند، بلکه خواستار اين بودند که اميري از آنها و اميري از قريش باشد، و اين نزاع عمومي با قريش بود، و هنگامي كه برايشان روشن شد كه اين امر (حكومت) بايد در ميان قريشي ‌ها باشد و از منازعه دست برداشتند... .

سپس بدون درخواست ابوبكر با او بيعت كردند، نه ابوبکر بدان بيعت رغبت داشت و نه آنان از روي ترس با او نيز بيعت كردند. و همچنين آنهايي كه در زير درخت «رضوان» با پيامبر-صلى الله عليه وسلم- بيعت كرده‌ بودند با او بيعت كردند. آنهايي كه در شب عقبه با پيامبر -صلى الله عليه وسلم- بيعت كردند و آنهايي كه بعد از هجرت بيعت كردند و مسلماناني که هجرت نکرده بودند و به آنها (طُِلَقاء) گفته مي‌ شد، همگي با ابوبكر بيعت كردند. هرگز كسي نگفت من به اين امر از ابوبكر سزاوارترم و حتي هيچ شخص معيني نگفته كه فلان شخص از ابوبكر به خلافت سزاوارتر است[17].

حافظ ابن كثير (رحمه الله) مي‌گويد: صحابه همگي حتي علي -رضي الله عنه- و زبير بن عوام در آن وقت بر بيعت ابوبكر اتفاق كردند[18]. و سپس روايات صحيحي را كه دال بر موضوع باشد آورده است.

بنابراين اتفاق و اجماع بر بيعت ابوبکر ثابت و روشن مي‌ شود همچنان که روايات صحيح از صحابه و ائمه سلف بعد از آنان براين امر دلالت دارد وعلماي محقق آن را مقرر داشته ‌اند.

اين امر تعارضي با حديث صحيح عايشه در بخاري ندارد كه مي‌گويد: علي در حيات فاطمه از بيعت ابوبكر تخلف نمود و پس از وفات او طلب صلح با ابوبكر كرده‌ و پس از عذر خواهي با او بيعت نمود و گفت او رقيب ابوبكر در خلافتي كه خداوند به او داده است نبوده، ولي به خاطر قرابت با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- براي خود حقّ مشورت قايل بوده است. محققان معتقدند كه اين بيعت دوم براي برطرف كردن كدورتي ‌بود كه به سبب ميراث رخ داده بود با وجودي كه علي در آغاز امر نيز بيعت كرده بود.

ابن كثير (رحمه الله) پس از آوردن رواياتي كه دال بر بيعت علي با ابوبكر در آغاز امر دارد، مي‌گويد: اين امر (بيعت با ابوبکر) سزاوار علي است، و همچنين اعمال او چون حاضر شدن در نماز با او و خروج با ابوبكر به ذي القصه بعد از وفات رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- كه ذكرش مي ‌آيد و مشورت با ابوبکر و خيرخواهي بر اين امر دلالت دارد. اما آنچه درباره بيعت او بعد از وفات فاطمه [كه شش ماه بعد از پدرش به رحمت ايزدي پيوست] بر اين حمل مي ‌شود كه اين بيعت دوم براي رفع كدورتي است كه در مورد ميراث رخ داد و بنا به نص رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نزديکان و خويشاوندان خود را از ارث منع نمود... [19].

ابن‌حجر در شرح حديث عايشه مي ‌گويد: اين گروه تاخير علي از بيعت با ابوبكر تا وفات فاطمه را دستاويز قرار داده و هذيان آنها در اين مورد مشهور است. حديث زير دلايل بي ‌اساس آنها را باطل مي‌ کند؛ ابن‌حيان و ديگران از حديث ابوسعيد خدري و ديگران آورده ‌اند كه : «علي در آغاز كار بيعت نمود». و اما آنچه كه در مسلم از زهري آمده كه مردي به او گفته است آيا علي با ابوبكر تا هنگام وفات فاطمه بيعت ننمود به او گفت: خير. نه او و نه فردي از بني ‌هاشم. بيهقي اين حديث را ضعيف دانسته، چون زهري سند كامل آن را ذكر نكرده است، و روايت رسيده از ابوسعيد صحيح‌ تر است. ديگران اين دو حديث را با هم جمع كرده‌ وگفته‌ اند: بيعت دوم، براي تأکيد بيعت اولي بوده، تا سوء تفاهمي که به سبب ميراث پيش آمده بود، از بين ببرد. بنابراين گفته زهري: «كه علي با ابوبکر بيعت ننمود». بر اين حمل مي ‌شود که در آن روزها قصد از آن بيعت، ملازمت و حضور در نزد او و چيزهايي از اين قبيل است، چون انقطاع امثال آن دو از همديگر براي كساني كه امور پنهاني را نمي‌ دانند سبب اين وهم مي‌ شود كه اين امر به خاطر ناخشنودي به خلافت اوست و به همين خاطر است که عده‌اي چنين عقيده‌اي داشته و دارند. از اين رو علي -رضي الله عنه- براي رفع اين شبهه دوباره بيعت نمود[20].

مي‌گوييم: گواهِ درستي بيعت علي با ابوبكر در آغاز امر، روايت حاكم از حديث ابراهيم بن عبدالرحمن بن عوف است كه در آن آمده است: هنگامي كه با ابوبكر بيعت شد در ميان مردم سخنراني نمود و به آنها خاطر نشان ساخت كه نبايد بر خلافت حرص بورزند و از عدم رغبت خود بدان سخن گفت ... تا آنجا که مي ‌گويد: مهاجرين گفته ‌ها و عذرهايي را كه آورد قبول كردند. علي و زبير گفتند: ما عصباني نشديم مگر بدين سبب كه از مشورت دور شديم و ما معتقديم كه ابوبكر سزاوارترين فرد به خلافت بعد از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بوده و او يار غار و دومين فرد در غار بود و ما شرف و بزرگي و احترام او را مي ‌دانيم. رسول خدا در زمان حيات خود به او دستور داد كه بر مردم نماز بخواند[21].

بدين ترتيب ادعاي انان مبني بر اين گمان كه صحابه بر بيعت ابوبكر اتفاق نكرده ‌اند، و منكر اجماع صحابه بر بيعت او شده است باطل مي‌ شود، و پاره‌اي از اخبار كه دلالت بر تخلف بعضي افراد از بيعت با ابوبكر دارد، با تحقيق و بررسي روشن مي ‌شود كه صحيح نيستند و امكان تعارض با روايات صحيحي را ندارد كه بر اجماع صحابه مبني بر بيعت با ابوبكر دلالت دارد كه محدثان آنها را در كتب خود نقل كرده‌ و به صحت و اثبات آن حکم داده ‌اند و محققان اهل سنت بر اجماع صحابه بر بيعت آنها با ابوبكر اتفاق قطعي دارند.

گذشته از اين، اگر اجماع صحابه بر بيعت با ابوبكر صورت نمي‌ گرفت باز هم در خلافت او اشكال ايجاد نمي ‌كرد، چون همچنان كه علماي سياست شرعي ذكر كرده‌ اند اجماع همة مردم از شروط بيعت نيست[22].

بلكه هر گاه اهل حل و عقد با كسي بيعت كنند، بيعت تمام شده و قبول آن بر همگي لازم مي ‌شود. بنابراين اگر افرادي از بيعت او پس از اتفاق جمهور صحابه تاخير كنند اشكالي در خلافت ابوبكر پيش نمي ‌آورد. بلكه اين موضوع [اگر ثابت شود] اشكالي است براي كساني كه تخلف كرده ‌اند، چون از جماعت و اتفاق اهل رأي خارج شده‌ اند.

گذشته از همة اينها، اين گروه  با ادعاي عدم اجماع بر بيعت با ابوبکر و گمان او بر تخلف بعضي از افراد، نمي ‌تواند منکر رجوع اين متخلفان از رأيشان شود، و اينکه آنها دوباره بيعت كردند، بلكه به اين اعتراف مي ‌كند، و در اين صورت براي او هيچ دليلي يا اجتهادي نيست كه کسي از رأي خود بازگشته و به حق و صواب چنگ زده است. چطور اين امر ممکن است در حالي که اجماع و اتفاق بر بيعت با ابوبکر صديق در آغاز كار صورت گرفته و از روز اول قلبها و جسمها بر او جمع شده‌ اند.

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- مسند احمد 1/84 -118 ، سنن ترمذي كتاب المناقب 5/633 ح 3713 و گفته است كه اين حديث حسن صحيح است. و حاكم در المستدرك 3/118 و گفته است که بر شرط شيخين صحيح است ولي آن را روايت نکرده‌ اند. آلباني در سلسله الاحاديث الصحيحه 4/330 ح 1750 حكم به صحت آن داده است.

[2]- منهاج السنه 7/319.

[3]- الفصل 4/224.

[4]- النهاية ابن اثير 5/228

[5]- مسلم كتاب الايمان 1/86 ح 131.

[6]- الامامة والرد علي الرافضه: ابو عيم ص217-22.

[7]- منهاج السنة 7/321-324.

[8]- تاريخ طبري 3/202 -203 -206.

[9]- الكامل في التاريخ 2/325.

[10]- تاريخ الخلفاء ص8.

[11]- بخاري كتاب الفضائل الصحابه فتح الباري 7/19-20،ح 3668.

[12]- حاكم المستدرك 3/4 - 83 و مي‌گويد كه سند اين حديث درست است و ذهبي با او موافقت نموده است و شيخين آنرا نيآورده ‌اند.

[13]- نسايي كتاب الامامة 2/58،  حاكم المستدرك 3/70، و مي‌ گويد سند حديث صحيح است و ذهبي با او موافقت نموده و شيخين آن روايت نکرده اند.

[14]- سيوطي تاريخ الخلفا ص77.

[15]- همان مصدر.

[16]- منهاج السنه 1/53.

[17]- منهاج السنة 6/454-455.

[18]- البداية و النهاية 6/306.

[19]- البدايه والنهاية 6/7-306.

[20]- فتح الباري 7/495.

[21]- حاكم المستدرك 3/70 ح 4422.

[22]- ابن جماعه شافعي رحمه الله مي‌گويد: عدد مخصوصي براي بيعت لازم نيست بلكه هركس كه وقت بيعت حاضر شد و بيعت انجام گرفت، کفايت مي کند.و شرط صحت آن بيعت ساكنان بقية شهرها نيست بلكه به محض اينكه خبر بيعت به آنها رسيد و صاحب بيعت شايستگي داشت بر ايشان لازم مي گردد. تحريم الاحكام في تدبير اهل الاسلام ص53.

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 21  توسط سلیمان | 

گفتگوى «العربيه نت» با آيت الله تسخيرى درباره مزار قاتل عمربن خطاب

آیه الله تسخیری : ابولؤلؤ شخص مجرمى است كه در مدينه منوره حد شرعى بر وى جارى گرديد ودر همان جا به خاك سپرده شد

به گزارش خبرنگار شیعه نیوز  به نقل از سایت خبری العربیه  كنفرانس گفتگو ميان مذاهب اسلامى كه در تاريخ 20/1/2007 [30 دى ماه 1385] در دوحه پايتخت قطر برگزار شد متن کامل این خبر راکه در سایت خبری العربیه درج شد را( متن اصلی ) به اطلاع میرسانیم

كنفرانس گفتگو ميان مذاهب اسلامى كه در تاريخ 20/1/2007 [30 دى ماه 1385] در دوحه پايتخت قطر برگزار شدوعلماى بزرگى از شيعه واهل سنت در آن حضور يافتند، موجب مطرح شدن مباحث جنجال آميز بسيارى گرديد. يكى از مهم ترينِ اين مسائل دعوت مقامامت شيعى ايرانى براى از ميان برداشتن بارگاهى در كاشان (از شهرهاى ايران) است كه متعلق به ابولؤلؤ مجوسى قاتل اميرالمؤمنين عمربن الخطاب مى باشد. بنابه گفته برخى اين بارگاه بنايى باشكوه با گنبدى بلند است كه بر قبرى خيالى وموهوم ساخته شده و«مرقد بابا شجاع الدين ابولؤلؤ فيروز» نام دارد وبرخى از مردم در ايامى كه «فرحة الزهرا» خوانده مى شود واز نظر آنان سالگرد قتل اميرالمؤمنين عمر است به زيات آن مى روند.

آيت الله سيد محمد على تسخيرى رياست مجمع تقريب بين مذاهب در تهران كه رياست هيئت ايرانى شركت كننده در اين كنفرانس را بر عهده داشت، مطرح شدن اين موضوع را خنده دار وآن را «سخيف» توصيف كرد.

او در گفتگو با «العربيه نت» گفت: ابولؤلؤ شخص مجرمى است كه در مدينه منوره حد شرعى بر وى جارى گرديد ودر همان جا به خاك سپرده شد وپيكر او به ايران انتقال نيافت. قبرى كه امروزه در كاشان به او منسوب است صرفاً يك مكان خيالى وغيرمعتبر است وهيچ كس به زيارت آن نمى رود.

اما در عين حال وقتى درباره امكان از بين بردن اين مكان از او سؤال شد گفت: «مطمئن نيستم» وبه بيان اين مطلب بسنده نمود كه شخصاً آن مزار را نديده است وتحقيقاتى در حال انجام است تا فتنه از ريشه بركنده شود. او همچنين اشاره كرد كه بناى مهم يا باشكوهى آن طور كه گفته مى شود، در آن جا وجود ندارد.بلکه فقط يك مزار بى پايه ومتعلق به شخص مجرمى است كه به كيفر خود رسيد و حدّ اسلامى بر وى جارى گرديد.

گفته مى شود يكى ديگر از اعضاى هيئت ايرانى، دكتر محمد على آذرشب، در پاسخ به مطرح كردن موضوع مرقد ابولؤلؤ در همايش دوحه گفته بود: اين مزار فقط از گرايش دينى معينى حكايت مى كند وطرفداران تقريب نمى توانند تخريب آن را خواستار شوند.

موضوعى سخيف وبى ارزش .

آيت الله محمد على تسخيرى خاطرنشان كرد: سخن گفتن از مرقد ابولؤلؤ مجوسى موضوعى فوق العاده سخيف است. قبرى خيالى وجود دارد كه به اين مجرم منسوب است والبته اين يك ادعا وتزوير است وهمان طور كه معروف است او پس از اقامه حد وقتل، در مدينه منوره دفن شد.

وى افزود: جز عده اى كه از نظر فرهنگى تندرو هستند كسى به اين زيارتگاه يا مرقد توجهى نمى كند والبته ما در برابر آنان مسئوليتى نداريم وكسى را در ايران نمى شناسيم كه نسبت به اين موضوع اهتمامى داشته باشد. با اين حال متأسفانه دشمنان «انقلاب اسلامى» وتفرقه افكنان ميان شيعه وسنى به اين موضوع سخيف وبى ارزش دامن مى زنند.

آيت الله تسخيرى نسبت به اين موضوع كه گفته مى شود مكان يادشده مزارى است كه از نظر معمارى جداً باشكوه مى باشد وآب طلا كارى شده است اظهار داشت: «ابدا ...، من واقعاً آن جا را نديده ام. اما چيزهايى كه شنيده ام تأكيد مى كند آن جا مكان باشكوه يا چيزى از اين دست نيست وكسى به زيارت آن نمى رود.

او تكرار كرد: اين صرفاً ادعايى است كه در چارچوب تحريك كردن ديگران عليه جمهورى اسلامى مى گنجد ودر حقيقت ساختن دشمنى خيالى از ايران براى جهان اسلام وبخشى از يك توطئه بزرگ تر است كه براى پوشاندن دشمن حقيقى يعنى آمريكا وصهيونيسم ابراز مى شود.

ابو لؤلؤ مجرمى بى ارزش است..

تسخيرى با تأكيد بر اين كه ابولؤلؤ مجرم وقاتلى بى ارزش است گفت: من چيز زيادى درباره او نشنيده ام واصلاً تأييد نمى كنم كه مزارى دارد وديگران به زيارت آن مى روند. از اين رو نه خود او، ونه مكانى كه به وى منتسب است هيچ ارزشى ندارد.

در اين هنگام «العربيه نت» درباره گفته دوست وى، دكتر محمد على آذرشب، در همين كنفرانس از ايشان سؤال كرد كه گفته بود از بين بردن اين «مزار» دشوار است؛ زيرا نماينده گرايش دينى ويژه اى در ايران است وطرفداران تقريب حق ندارند خواستار از ميان برداشتن آن شوند.

وى در پاسخ اظهار داشت: طى جلسات همايش چنين چيزى از ايشان نشنيدم ولى در كل اين موضوعى سخيف وبى معنى است ومطالبه چنين چيزى لازم نيست واصلاً طرح آن معنى ندارد. او درباره امكان از ميان برداشتن اين مزار گفت: والله نمى دانم... به هرحال ما تحقيق خواهيم كرد كه اصلاً چنين مزارى به اين شكل وجود دارد يا نه... وقضيه را تا ريشه كن كردن كامل فتنه پيگيرى خواهيم كرد. ولى توصيه مى كنم به اين موضوع بى اهميت مطلقاً اعتنا نشود زيرا چيزى جداً سخيف وناچيز است.

تندروهاى شيعه وسنى

به او گفتم: بنابراين شما از اين بابت مطمئن نيستيد كه ابولؤلؤ در شهر كاشان مزارى داشته باشد؟ تسخيرى پاسخ داد: من تاكنون آن را نديده ام واز اين بابت مطمئن نيستم ولى ما قضيه را پيگيرى خواهيم كرد. راستش را بخواهيد درست همانند اهل سنت، در ميان شيعيان نيز افراد تندرويى هستند ودر هر دوسو افراد نادان وجود دارند وبر عقلاى هردو گروه است كه نادانانِ خود را ادب كنند.

از آيت الله تسخيرى پرسيدم: آيا براى نخستين بار در كنفرانس دوحه از وجود چنين مزارى باخبر شديد وپيش از آن چيزى نشنيده بوديد؟... گفت: نه... در اين باره قبلاً خبرهايى شنيده بودم ولى اهميت نمى دادم زيرا همان طور كه قبلاً گفتم هيچ ارزشى در آن نمى بينم.

مسئوليت اين كتاب ها را برعهده نمى گيريم

درباره اتهام شيخ يوسف قرضاوى در كنفرانس دوحه مبنى بر نشر وتبليغ تشيّع در بلاد سنى نشين توسط ايران وپاسخ وى به اين اتهام ـ به ويژه اين كه طرف مقابل از بزرگان دعوت به تقريب ميان شيعه واهل سنت است ـ سؤال كردم. تسخيرى پاسخ داد: از گفته شيخ قرضاوى واين كه تصور مى كند نوعى فعاليتِ تبشيرىِ سازماندهى شده در خارج وجود دارد، سخت شگفت زده شدم.

وى افزود: ما در ايران در قبال كتاب هاى فراوانى كه گوشه وكنار كشور نشر مى يابد مسئوليتى نداريم ودرست نيست كسى شيعيان يا مسئولان جمهورى اسلامى را در اين خصوص مسئول بداند. همان طور كه ما درخصوص كتاب هاى توهين آميزى كه شيعه را مجوس، روافض، نو قرمطيان، وصفوى مى خواند اهل سنت را مسئول نمى دانيم. اصولاً نمى توانيم كسى را از نوشتن كتابى كه مسئولان كشورش آن را مجاز مى دانند منع كنيم. ما حق نداريم آزادى انديشه وبيان را محدود كنيم ولى با كتاب هايى كه به مقدسات طرف مقابل اهانت مى كند مخالفيم.

متوقف كردن فعاليت هاى تبليغى وتبشيرى

پرسيدم: آيا با قرضاوى موافق هستيد كه گفته بود هيچ كس حق ندارد در كشورى كه يك مذهب، نفوذ كامل دارد مذهب خود را تبليغ كند؟ در پاسخ گفت: بنده به اين مطلب ايمان دارم كه بايد هرگونه فعاليت تبشيرى وسوء استفاده از اين مطلب متوقف شود ولى در عين حال ايمان دارم كه نمى توانيم از انسانى بخواهيم ديدگاه خود را ابراز نكند ودر اثبات آن اقامه دليل ننمايد. چنين كارى مخالف حقوق بشر وحقوقى است كه اسلام براى آدمى قائل شده است. از اين رو اشكالى در اين مسأله نمى بينم كه نويسنده اى سنى اقدام به نشر انديشه هاى خود در ايران كند. مهم آن است كه به مقدسات ديگران توهين نشود واز فتنه گرى پرهيز شود.

پرسيدم: آيا به نظر شما كتب شيعه كه در گذشته تأليف شده ونگاهى منفى به صحابه دارد مربوط به گذشته مى باشد وامروزه فاقد اعتبار لازم در محيط هاى شيعى است؟

پاسخ داد: بله، همين طور است. البته انكار نمى كنم انسان هاى تندرو واحمقى كه به ديگران حمله واهانت مى كنند نيز وجود دارند. ولى فضاى كلى فضاى احترام است.

وى درباره بحرانى كه در نمايشگاه كتاب خرطوم ايجاد شد گفت: ناشران رسمى وغيررسمى بسيارى، از جمله خود ما از ايران در اين نمايشگاه شركت كردند ولى به نظر مى رسد سه كتاب مربوط به ناشرى غيردولتى در نمايشگاه بود كه ظاهراً اشاره اى تلويحى ـ ونه تصريحى ـ در زمينه نقد صحابه داشتند. در واقع معتقديم كه اين مسأله بيشتر سياسى است تا فكرى، و عدّه اى در سودان قصد تخريب چهره تشيّع را داشتند ومى خواستند شيعه را به عنوان دشمن موهوم براى اهل سنت قلمداد كنند.

 

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 21  توسط سلیمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شعار روز:
حكومت فاشیستی! تو دولت ما نیستی

پیوندهای روزانه
وب نوشت ( ابطحی )
عماد الدین باقی
نوشته های علی شکوری راد
صدای عدالت
روزنامه سرمایه
روزنامه اعتماد ملی
محسن کدیور
قلم نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
آرشیو موضوعی
تصاویر
ورزشی
سیاسی
متفرقه
تکنولوژی
طنز-سیاسی
فیلم و سینما
اخبار
اطلاعات عمومی
اشعار
داستان
طنز
نویسندگان
سلیمان
علی کاظمی
سمیرا باطنی
پیوندها
سالهای سوخته
من و دل
دریای بیکران
پیکوناچی
عاشق موسوی
ندای ایران
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

hit counter script